رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

10 روزی رادوینم

رادوین مامان شما دیروز 10 روزه شدی  نافتم دیروز افتاد.خودم برای اولین بار با بابایی بردمت حموم اینقدر ساکت و اروم بودی که باورمون نمیشد. شما خیلی پسر خوبی هستی اصلا شبها گریه نمیکنی وقتی شیر می خوای بیدار میشی خیلی دوستت داریم     ...
20 خرداد 1391

اولین ازمایش تیروئید

عشق مامان   امروز ساعت 8 با مامان جون رفتی ازمایش تیروئید بدیی. هنوز نیومدی .وقتی داشتی می رفتی بغضم گرفته بود حتی برای 1 ساعت هم طاقت دوریت رو ندارم. الان گریه ام گرفته اخه دل اینکه امپول بخوری رو ندارم بخاطر همین نرفتم. هنوز نیومدی شیرم رو  با سختی دوشیدم ولی صبح یادمون رفت بدیم مامان جون ببره. الان حتما گرسنه ات هست  زود بیا گلم خیلی دوستت دارم خیلی بهت وابستم. ...
16 خرداد 1391

انتظار به پایان رسید

سلام امید زندگی من و بابایی بالاخره بعد از 9 ماه انتظار 3شنبه 9 خرداد ساعت 9:05 دنیا اومدی شدی همه  عشق من و بابا احسان . شب  خیلی استرس داشتم دوست نداشتم ساعت بگذره از طرفی هم بی صبرانه دوست داشتم زودتر ببینمت خلاصه شب سختی داشتم  و بابایی کلی باهام حرف زد و دلداریم میداد. الهی قربونش بشم که اصلا دوست نداشت استرس داشته باشم  تووی این  مدت خیلی به من کمک کرد واقعا نگذاشت  اب تو دلم تکون بخوره .ساعت رو برای 6:30 روی زنگ گذاشتیم .و ساعت 1 بود که خوابم برد . با صدای زنگ از خواب بیدار شدم تموم اون 9 ماه که با هم بودیم جلوی چشمم اومد دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم  اون تکون خوردنات اون سکسکه کردنت دلم نمی خواست دل بکنم...
14 خرداد 1391

شب قبل از دنيا اومدن پسرم

سلام عزيزم اينترنت خونه قطع شده مجبور شدم بيام كافي نت.ديروز كه رفتم دكتر  خانم دكتر جواب سونوگرافي رو ديد بعد  تاريخ زايمان رو 3 شنبه 9 خرداد زد .رادوين مامان امشب اخرين شبي هست  كه مهمون هستي دلم برات تنگ ميشه. خيلي استرس دارم.عزيزم من بي حسي رو انتخاب كردم تا شما رو زودتر و اولين  نفري باشم كه صداي گريه ات رو بشنوم.فردا ديگه پيش خودم هستي. .فردا ميبينمت فعلا باي
8 خرداد 1391